تبليغاتX
اللهم صل علي محمد و آل محمد
مِي و ميخانه مست و مِي کشان مست
زمين مست و زمان مست آسمان مست
نسيم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم يک جرعه مي از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشي ز دستت
شد زمين مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه ي چنگ و عود مني
نغمه خفته در تار و پود مني
تو باده ي جام و سبوي مني
مايه هستي و هاي و هوي مني
گرچه مست مستم ، نه مي پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو ديدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشيدم
شد زمين مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست ...

بيژن ترقي

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
اگر میخواهی ارزشت را نزد خدا بدانی نگاه کن ببین

ارزش خدا نزد تو در وقت گنا ه چقدراست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظة اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پيمانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامة رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجدة صد نامه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري مي‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي‌صبرانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنة اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشة عشق و وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !

 

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با

بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم

می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و

وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت،

خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا

چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن

می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند،

اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد

و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی

باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم

»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد

»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»،خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را

هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من

می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به

دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك

اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده

ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك

نخواهم كرد»،

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

www.mohsenmadahzadeh.com

• هان اي شب شوم وحشت انگيز!
• تا چند زني به جانم آتش؟
• يا چشم مرا ز جاي بر كن،
• يا پرده ز روي خود فروكش،
• يا باز گذار تا بميرم
• كز ديدن روزگار سيرم.
• ديري ست كه در زمانه ي دون
• از ديده هميشه اشكبارم،
• عمري به كدورت و الم رفت
• تا باقي عمر چون سپارم.
• نه بخت بد مراست سامان
• و اي شب، نه تراست هيچ پايان.
• چندين چه كني مرا ستيزه
• بس نيست مرا غم زمانه؟
• دل مي بري و قرار از من
• هر لحظه به يك ره و فسانه
• بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
• سرمايه ي درد و دشمن بخت.
• اين قصه كه مي كني تو با من
• زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،
• خوبست وليك بايد از درد
• نالان شد و زارزار بگريست.
• بشكست دلم ز بي قراري
• كوتاه كن اين فسانه، باري.
• آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
• آنجا كه بكوفت باد بر در،
• و آنجا كه بريخت آب مواج
• تابيد بر او مه منور،
• اي تيره شب دراز داني
• كانجا چه نهفته بد نهاني؟
• بودست دلي ز درد خونين،
• بودست رخي زغم مكدر،
• بودست بسي سر پر اميد،
• ياري كه گرفته يار در بر؛
• كو آن همه بانگ و ناله ي زار
• كو ناله ي عاشقان غمخوار؟
• درسايه ي آن درخت ها چيست
• كز ديده ي عالمي نهان است؟
• عجز بشر است اين فجايع
• يا آن كه حقيقت جهان است؟
• در سير تو طاقتم بفرسود
• زين منظره چيست عاقبت سود؟
• تو چيستي اي شب غم انگيز
• در جست و جوي چه كاري آخر؟
• بس وقت گذشت و تو همانطور
• استاده به شكل خوف آور
• تاريخجه ي گذشتگاني
• يا رازگشاي مردگاني؟
• تو آينه دار روزگاري
• يا در ره عشق پرده داري؟
• يا دشمن جان من شدستي؟
• اي شب بنه اين شگفتكاري،
• بگذار مرا به حالت خويش
• با جان فسرده و دل ريش!
• بگذار فرو بگيردم خواب
• كز هر طرفي همي وزد باد.
• وقتي ست خوش و زمانه خاموش
• مرغ سحري كشيد فرياد،
• شد محو يكان يكان ستاره
• تا چند كنم به تو نظاره؟
• بگذار بخواب اندر آيم
• كز شومي گردش زمانه،
• يكدم كمتر به ياد آرم
• و آزاد شوم ز هر فسانه.
• بگذار كه چشم ها ببندد
• كمتر به من اين جهان بخندد

www.mohsenmadahzadeh.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/23ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم ازمخلوق بي وجدان جهان را باهمه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم كه در همسايه صدهاگرسنه چندبزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه راخاموش آن دم بر لب پيمانه ميكردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم نه گوش از بهر استغفاراين بيدادگرهاتيزكرده پاه پاره دركف زاهد نمايان صبحه صددانه ميكردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم براي خاطرات تنها يكي مجنون صحراگردبي سامان هزاران ليلي نازآفرين راكوبه كو آواره و ديوانه ميكردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سراپاي وجود بي وفا معشوق راپروانه ميكردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم به عرش كبريايي باهمه صبرخدايي تا كه ميديدم عزيزي نابجايي ناز بريك نارواگرديده خاري ميفروشدگردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم


عجب صبري خدادارداگرمن جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف و عامي به برق فتنه اين علم عالم سوز مردمكش به جز انديشه عشق ووفامعدوم هر فكري دراين دنياي پر افسانه مي كردم


عجب صبري خداداردچرا من جاي اوباشم همان بهتر كه او خود جاي خودباشدكه تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل وفرزانه ميكردم


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

ليلي، پروانه خدا

 

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.
 

 

 

ليلي، نام ديگر آزادي

  

دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

 

 

 

شيطان از انتشار ليلي مي ترسد

 

خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
 

 


 

ليلي، زير درخت انار

 

ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.

 

 

 

ليلي، نام تمام دختران زمين است 

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

Why God Made Mothers
 

By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟

   
She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two  hands."

بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه  كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
 

 the angel was impressed" just two hands..impossible""
"And that's just on the standard model?" the Angel asked.
"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."

فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن


 
"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day

نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
   
 
The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."

فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.

 "Will she be able to think?", asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."

فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”


 
"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"

خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
 
but there is only one thing wrong with her
she forgets what she is worth...

فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
دكتر محمود سريع القلم

 

شکسپير مي‌گويد: «برخي انسانها بزرگ آفريده شده‌اند؛ برخي بزرگي را به دست مي‌آورند و بر گروهي، بزرگي ناخواسته سوار مي‌شود.» عرصه سياست در دو کانون انديشه و سياستمداري خلاصه مي‌شود. هرچند صاحبان انديشه عموماً در دايره متفاوتي از سياستمداران فعاليت مي‌کنند، اما سياستمداراني نيز هستند که انديشه هم توليد مي‌کنند و دو کانون انديشه و سياستمداري را در ميدان بزرگ‌تري گرد آورده‌اند. از يک منظر، تاريخ، خطي است که از عملکرد يک سياستمدار به عملکرد ديگري پيوند خورده است؛ به درجه‌اي که سياستمدار، بزرگ آفريده شده باشد و در زمان مناسبي به مديريت و هدايت موضوعات تعيين‌کننده پرداخته باشد، نقطه و کانون تاريخي برجسته‌اي را به جاي مي‌گذارد. تفاوت ميان مديريت و سياستمداري اين است که مدير، کارها را درست انجام مي‌دهد اما سياستمدار، کار درست را انجام مي‌دهد. اين تفکيک به قدري اهميت دارد که سرنوشت و جهت‌گيري ملتها را مشخص مي‌کند.
ادامه مطلب عشق و سياست
دوگل، گاندي و نلسون ماندلا به دنبال قدرت رفتند تا کاربزرگي را انجام دهند. اين سياستمداران در مقاطعي خاص ظهور کردند تا مسير و جهت‌گيري کشورهاي خود را به نفع ملت و مصالح و منافع کشور هدايت کنند. شماري، چون دلبسته مقامند به دنبال قدرت مي‌روند، اما كساني که مي‌خواهند در تاريخ نقطه عطفي پديد آورند، تحقق هدف يا هدفهايي را مقدم بر سمت و سمت‌يابي تعريف مي‌کنند.

تاريخ همه‌گونه سياستمدار دارد و همان‌طوري که شکسپير تقسيم‌بندي مي‌کند، عده‌اي سعي مي‌کنند بزرگي را به دست آورند و در عين حال، انبوهي از صاحبان مقام در سايه پيش‌آمدها، بزرگي را از آن خود مي‌کنند. گروه اول شکسپير، يعني انسانهايي که بزرگ آفريده شده‌اند، کيفيت و جهت‌گيري تاريخ را شکل مي‌دهند؛ کساني که حتي اشتباهاتشان در فرآيندهاي تاريخي، زاينده پويايي است.
تمرکز اين نوشتار در عرصه سياستمداري و سياستمداران بزرگ است. سياستمداري مانند گذرگاه عمومي نيست که همه از آن عبور کنند. بحرانها، چالشها و رويدادهاي مهم، سياستمداران برجسته و تاريخ‌ساز را از انبوه شهرونداني که با عادتها زندگي مي‌کنند، گلچين مي‌کند و سخن و رفتار و تصميم آنها را بر جوامع مستولي مي‌گرداند.

تحقق هيچ کار مهمي بدون وجود انسانهاي بزرگ امکان‌پذير نيست. انسانهاي بزرگ، اراده مي‌کنند و انسانهاي متوسط در آرزوهاي خود غوطه‌ورند. مهم‌ترين کاري که سياستمداران بزرگ تاريخ براي کشور خود به مرحله عمل رسانده‌اند، افزايش قدرت است. ارتقاء موقعيت و سطح قدرت و توانمنديهاي يک کشور، دشوارترين چالش سياستمداري است که از برجستگي علم سياست و هنر سياسي مايه مي‌گيرد و مقياس و پيچيدگي آن غيرقابل مقايسه با مهندسي، پزشکي و يا حتي اختراعات است. دنگ شائوپينگ در يکي از ماندني‌ترين جمله‌هاي خود اظهار داشت: «چين براي قدرتمند شدن نيازمند پنجاه سال صلح با نظام بين‌الملل است.» اين سخن شالوده اجماعي است که تمامي اقشار اجتماعي، تخصصي و امنيتي چين را گرد يک محور براي چندين دهه جمع کرده است. بدترين و بي‌فايده‌ترين افراد در عرصه سياست، آناني هستند که مجموعه عملکرد آنها براي حفظ سمت و موقعيت خود است. صدام‌ها، برژنف‌ها و کاستروهاي تاريخ صرفاً براي خود، قدرت را خواستند و در واقع، فکر و عمل را در حد غريزه به‌کار گرفتند. کاسترو اخيراً در مرز هشتاد سالگي و با انبوهي از بيماريها، قدرت را به طور «موقت» به برادرش منتقل نمود. کاسترو که خود سالها عليه توري باتيستا جنگيده بود، نظام توري به ظاهر متفاوتي را بنيان گذاشت و اکنون بيش از 45 سال است که بر آن توري حکم مي‌راند. کوبا در 45 سال گذشته، در اختيار يک فرد عمل کرده است و بدون ترديد نويسندگان علم سياست در آينده، دستاوردي براي کاسترو قايل نخواهند شد.

براي به انجام رساندن کارهاي بزرگ داشتن قدرت ضروري است. کسب قدرت في‌نفسه نكوهيده نيست. سياستمداري درابتدا يعني کسب قدرت و حفظ آن، ولي تفاوت سياستمداري و داشتن سمت در اين است که افراد، قدرت را براي چه منظوري مي‌خواهند. موشکافيها، ظرافتها، ابزارهاي تاريخي و نظري و مفهومي علم سياست، محقق را آنچنان به روش فهم رفتارها مجهز مي‌کند که بتواند سياستمداري و علاقه‌مندان به سمت را از يکديگر تجزيه و تفکيک کند. نلسون ماندلا پس از 27 سال زنداني شدن درنهايت به آرزوي خود يعني شکست آپارتايد دست يافت و در پرتو موقعيت ممتازي که پيدا کرد، در نظام جديد سياسي آفريقاي جنوبي، رييس جمهور شد. هرچند تمامي شرايط داخلي و بين المللي مساعد انتخاب مجدد او براي چهار سال ديگر براي رياست جمهوري بود، اما ماندلا به واسطه اينکه در عرصه سياست غريزي عمل نمي‌‌كرد و مي‌خواست نماد آزادي‌خواهي را حفظ کند، از نامزدي دوباره سرباز زد و فراتر از هر سياستمداري در آفريقاي جنوبي و بر فراز هم‌عصران خود باقي ماند. ماندلا براي شکست آپارتايد مبارزه کرد، نه براي احراز پست رياست جمهوري زيرا که آرمان او به مراتب فراتر از يک مسند و موقعيت بود. او براي کشورش قدرت آفريد، احترام کسب کرد و نيروي تازه‌اي براي تحرک و پيشرفت به ارمغان آورد. بديهي است که در تاريخ از نلسون ماندلا به نيکي ياد خواهد شد.

در مقابل، ويل دورانت در رابطه با ... لويي پانزدهم اين‌گونه مي‌آورد: «در 7 مه 1774، طي تشريفات رسمي در برابر درباريان، پادشاه اظهار داشت از اينکه براي اتباع خود مايه رسوايي شده، نادم است... وي در دهم ماه مه 1774[سه روز بعد] در سن شصت و چهارسالگي درگذشت. جسدش که هوا را آلوده مي‌کرد، به سرعت و بدون تشريفات خاص و در ميان اظهارات طعن‌آميز جمعيتي که در اطراف مسير صف کشيده بودند، به مقبره سلطنتي سن‌دني برده شد. بارديگر، مانند سال 1715، فرانسه از ... پادشاهش شادي کرد.» نلسون ماندلا و لويي پانزدهم دو نماد در عرصه سياست هستند: اولي با اعتقاد، تدبير و عشق عمل کرد و دومي به پايين‌تر از سطح غريزه سقوط نمود.

واژه عشق را براي ماندلا به‌کار برديم؛ حالت و صفتي که مي‌توان به گاندي، دوگل، چوئن‌لاي، دنگ شائو‌پينگ، ماهاتيرمحمد، اميرکبير، مارگارت تاچر و جان‌اف کندي اطلاق کرد؛ کساني که با تدبير و هوش، وابستگي عميق به کشور و عشق به پيشرفت سياستمداري کردند و شرايط و سطح قدرت کشور خود را ارتقاء بخشيدند. فراتر از عشق، نيرويي وجود ندارد. انرژي عشق است که به تدبير و هوش، ساختار و جهت‌گيري و هويت مي‌بخشد. توقف در مرحله غريزه و عشق به عظمت يک کشور، دو کانون قطبي در عرصه سياست است. هانس ديتريش گنشر در پايان جنگ سرد و پس از اتحاد دو آلمان، پس از 18 سال مديريت سياست خارجي، از سمت وزير خارجه آلمان استعفا داد. او در پاسخ به چرايي استعفاي خود اظهار داشت که«براي 18 سال تلاش کرد تا دو آلمان متحد شوند و چون اين هدف تحقق پيدا کرده است، انگيزه ديگري براي حضور در سياست ندارد.» گنشر فراتر از غريزه و حفظ سمت وزير خارجه مي‌انديشيد و به گونه‌اي عمل کرد که مورخين، در پاراگراف مربوط به او، به نيکي از عملکرد و افق ديد و اهتمام او ياد خواهند کرد.

در تضاد با روش گنشر، شيوه فرانکو است؛ هنگامي که وي پس از چهل سال توري درگذشت، اسپانيا مانند کبوتري از قفس آزاد شد و طي سي سال گذشته در مسيري حرکت کرده است که پيش‌بيني مي‌شود در مقياس اروپا، از ايتاليا پيشي گيرد. ...، زمان خروج فرانکو از دايره قدرت را تعيين کرد و تصميم و انتخاب، زمان استعفاي گنشر را. در وضعيت اول، غريزه و س تاريخ را رقم زدند و در وضعيت دوم، عشق به کشور و عقلانيت سياسي هدايتگر رفتار بود. ساختار موجود سياسي اسپانيا ديگر اجازه نمي‌دهد صاحبان قدرت تا لحظه ... بر مسندهاي خود باقي بمانند و هر فردي که براي مدتي پا به عرصه سياست و سياستمداري مي‌گذارد، با عقل وعشق، تدبير و انرژي روحي، برنامه و حساسيت به ميراث تاريخي و با درايت و ميهن‌دوستي، درجه‌اي از کيفيت براي نام و حزب و کشور خود به جاي خواهد گذارد. وقايع جنگ تحميلي، نمونه‌اي ديگر از تدبير و عشق و باورهاست. فداکاري هزاران جوان و فرمانده در دفاع از خاک و کشور به مدت هشت سال، اوج دلبستگي و تعلق قلبي آنها به اين مرز و بوم را به نمايش گذاشت.

از ديد زيبايي شناسي، اينکه اسلام علاقه به وطن را جزء ايمان مي‌داند، تحيرآور است و به‌نظر مي‌رسد ميان خاک و خدا پيوند برقرار کرده است و عقل و عشق و طبيعت و ماوراءالطبيعه را به‌هم آميخته و محاسبه‌گري و نيروي قلب را به‌هم تنيده است. با اين نگاه است که مي‌توانيم ميان عشق زميني که نماد آن در ميهن‌دوستي صرف است، و عشقي که سرچشمه آن خداوند است، تفکيک قايل شويم. در اين ميان، مهم‌ترين مرز شناخت، اعتقاد به غيب و يا عدم اعتقاد به غيب است.
آنان كه موحدند اساس شناخت خود را از هستي، اعتقاد به غيب و ايمان به غيب و سپس يقين به غيب قرار مي‌دهند. حصول قطعي غيب در اعتقاد، قلب و عمل انسان، محتاج درك عقلي، طهارت نفس و تداوم عمل صالح است. به سخن ديگر، شناخت وحدانيت حق تعالي دو مجراي پيوسته عقلي و قلبي دارد. به اندازه‌اي كه عقل روابط علت و معلولي پديده‌هاي هستي را كشف كرده و متوجه شود، محدود بودن، وابسته بودن و عبوديت انسان را به اثبات مي‌رساند. در انتهاي اين روند، ضعف آدمي متجلي مي‌گردد. اگرچه انسان اختيار دارد و از طريق مجاري عقلي و غريزي انتخابگر است، درنهايت در يك مستطيل بزرگ هستي سير مي‌كند. بنابراين، عقل در عين اينكه به انسان قدرت صانع بودن مي‌دهد، ضعف، زوال و وابستگي او را نيز به نمايش مي‌گذارد و چه‌بسا بدون وروديهاي اوليه عقلي، درك حق تعالي و ورود در دامنه‌هاي ماوراء‌الطبيعه، بلوغ و تداوم پيدا نكند. وروديهاي عقلي از هستي، عظمت هندسه خلقت را به تصوير مي‌كشد و او كه طهارت نفس داشته باشد و كمتر لكه‌هاي سياه، قلب او را پوشانيده باشد، از رودخانه عقل به اقيانوس عشق مي‌رسد:

آفتاب فقر چون بر من بتافت هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب من بماندم باز شد آبي به آب
هرچه گاهي بردم و گه باختم حجله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند سايه ماندم، ذره‌اي پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز مي‌نيابم اين زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه كار هر كسي‌ست در فنا گم گشتم و چون من بسي‌ست
كيست در عالم ز ماهي تا به ماه كاو نخواهد گشت گم اين جايگاه

عقل و فهم استدلالي از جهان‏، كوچكي و حتي صفر بودن انسان را متجلي مي‌كند. تا انسان احساس فقر نكند، وارد باغ عشق نمي‌شود و حصول چنين فقري، ورودي‌هاي اوليه عقلي به شناخت است. فقير تسليم مي‌شود، واژه «من» تعطيل مي‌شود. در اين عالم اعتماد است و جبران نيست؛ بخشش است و تشنگي، عجز است و خودفراموشي. عاشق درخواست ندارد و فقط عذرخواهي مي‌كند. بي‌دليل نيست كه بهترين دعا استغفار است. عاشق مبهوت است. تا هنگامي كه قلب سفر عشق را آغاز نكند، شبنمهاي وابستگي در باغ عشق فراهم نمي‌آيند:

كسي اين جام معني مي‌كند نوش كه كردست او سر خود را فراموش

ماهيت عشق، ارتباط فقير است با غني و نه فقيربا فقير. مجنون درحالي كه ليلي را مي‌جست، خدا را يافت و با نيروي برخاسته از قلب گفت: اي ليلي اكنون بيارام. از نيمه شب تا برآمدن آفتاب، زماني كه تو در خواب فرو رفته‌اي، در باغ عشق شبنمهاي زلال معرفت را در آبگينه‌اي فراهم مي‌كنم و به هنگام طلوع كه برخاسته‌اي، ظرف شبنم را كه با سختي ولي با محبت براي تو گرد آورده‌ام، تقديم قلب تشنه‌ات مي‌كنم.

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما

كساني كه منبع عشقشان الهي است، نسبت به آنان كه صرفاً در دايره عشق زميني هستند، مسئوليت سنگين‌تري دارند. عشق الهي دايره‌اي بزرگ‌تر رسم مي‌كند و نردباني ميان عشق زميني با عشقي به مراتب بالاتر، براي معراج و در عين حال عمل خالص زميني عده‌اي خاص استوار مي‌كند. سياستمداران بزرگ با عشق به سربلندي كشورشان، قدمهاي بزرگ بر مي‌دارند. در مداري وسيع‌تر، سياستمداراني كه در دايره خاك و خدا قرار گرفته‌اند، مسئوليتي سنگين‌تر دارند. نمونه‌هاي عشق زميني و عشق به وطن كم نيستند.

سر تا پاي وجود دوگل فرانسه بود. او تنها به قدرت، شوكت، پرستيژ و احترام فرانسه مي‌انديشيد. اگر دوگل نبود، معلوم نبود فرانسه بتواند از شكست در جنگ جهاني دوم سرافراز بيرون آيد؛ اگر دوگل نبود، فرانسه خرابيهاي جنگ جهاني دوم را به پيشرفت و اصلاح تبديل نمي‌كرد؛ اگر دوگل نبود، عادي‌سازي روابط فرانسه و آلمان امكان‌پذير نمي‌شد؛ اگر دوگل نبود، قانون اساسي جمهوري پنجم تدوين نمي‌شد و فرانسه در هرج‌ومرج سياسي، اجتماعي و اقتصادي فرو مي‌رفت و اگر دوگل نبود، پرستيژ فرانسوي حفظ و احيا نمي‌شد. چوئن‌لاي، نخست‌وزير و معمار چين نوين و قدرتمند امروز‏، نيازهاي غريزي خود به سمت و قدرت را كنار گذاشت و همه چيني‌ها و جهانيان را متوجه مائوكرد تا نيازهاي مائو به سلطه بر ديگران ارضاء شود و خود در پس پرده عقل و تدبير و عشق به‌‌آينده چين و جايگاه پرقدرت جهاني آن كاركرد و موانع را يكي پس از ديگري از ميان برداشت و با مائو زدايي در زماني كه خود مائو زنده بود، چين را از ايده‌آليسم افراطي نجات داد و زمينه ورود كشورش به رده‌بندي‌هاي درجه يك قدرت جهاني را فراهم آورد، به گونه‌اي كه امروز هيچ تصميم مهمي در جهان اتخاذ نمي‌گردد مگر آنكه پكن آن را بنا به مصالح خود تأييد كند. توان چوئن‌لاي در ايجاد فرآيندي كه به اجماع‌سازي ميان جريانها براي توليد ثروت و قدرت چين بينجامد، در مقايسه با ان قرن بيستمي، تقريباً بي‌نظير بود. او به اين نتيجه رسيده بود كه هيچ راهي جز ثروتمند‌شدن چيني‌ها و كناره‌‌گيري تدريجي دولت از صحنه اقتصادي وجود ندارد. با احاطه‌اي كه چوئن‌لاي به ظرافتهاي فرهنگ چيني داشت، در مدتي بسيار كوتاه فضا و ساختاري را بنا گذارد كه امروز چين دومين كشور جهان در دريافت سرمايه‌گذاري خارجي است و ذخيره ارزي آن در سال 2006 به 970 ميليارد دلار رسيد.

اگر دوگل‌ها و چوئن‌لاي‌ها صرفاً در فكر حفظ مقام و موقعيت خود بودند و به سياست و قدرت در حد غريزه مي‌نگريستند، چين و فرانسه ازتبعات ناشي از انقلاب ماركسيستي و جنگ جهاني دوم مصون نمي‌ماندند. تعلق خاطري كه يك سياستمدار به خاك و كشور خود دارد، منبع انرژي از جنس ديگري است كه با عقلانيت و علم و برنامه‌ريزي و محاسبات و آمار و ارقام متفاوت است. در واقع، سياستمداري كه براي افزايش قدرت يك كشور تلاش مي‌كند، به‌گونه ‌غير‌مستقيم در پي ارتقاء موقعيت ملت خود است. به سخن ‌ديگر، موقعيت و آينده هر ملتي نزد سياستمداران آن است. سياستمداران عاشق كشور خود، مسئوليت داشتن قدرت را درك مي‌كنند و موقعيت خود را فراتر از يك سمت ارزيابي مي‌كنند.

چنين سياستمداراني سخت معتقد به ترتب، فرآيند، تراكم و كسب تجربه تدريجي براي كارهاي بزرگ هستند. اگر به فاصله يك روز، كسي از فضاي مهندسي برق و تأسيسات به فضاي سفارت يا وزارت برسد، بي‌گمان نمي‌تواند معناي مسئوليت قدرت را حس كرده باشد؛ زيرا سلسله‌مراتب را طي نکرده، آمار و ارقام كشور را درك و جذب نكرده، جايگاه و رده‌بندي مسايل "مهم" و "غير مهم" و "تا اندازه‌اي مهم" را در طبقه‌بندي‌‌هاي ذهني‌اش سامان نداده است. از آنجا كه بسياري از افراد در جامعه ما به گونه ‌تصادفي و يا از طريق تبعيت به سمت رسيده‌اند، عموماً ويژگيهاي ذاتي سياستمداري و رسيدن به مرحله عشق ورزيدن به جايگاه و قدرت كشور را تجربه نكرده‌اند. فراتر از اين سطح تحليل، آنهايي كه موحدند مسئوليت سنگين‌تري دارند؛ زيرا منبع عشق و امور قلبي آنان، الهي است و تعلق به خاك و وطن و مردم را جزيي از نظام اعتقادي و حتي بالاتر در تعلق خاطر به ماوراء‌الطبيعه تلقي‌مي‌كنند. ماهاتير محمد نه با عشق عرفاني و آسماني، بلكه با عشق زميني و عقل پوزيتويستي در دو دهه مالزي را كه سرمايه‌اي جز كائوچو و موز نداشت، به جايي رساند كه امروز بيش از صد ميليارد دلار صادرات با فناوري سطح بالا دارد. اگر انرژي عشق و قلب نباشد، كارهاي بزرگ انجام نمي‌گيرد و بي‌گمان عشقي كه ريشه در وابستگي به ماوراء‌الطبيعه دارد، انرژي متفاوتي چه از حيث كمي و چه به لحاظ كيفي توليد مي‌كند

مهم‌ترين ويژگي يك سياستمدار آن است كه هويتي براي كشور خود تعريف و نقاشي كند كه قدرت‌زا باشد. امروز مردم مالزي بسيار ثروتمند شده‌اند، ضمن اينكه دين و آداب ‌و رسوم خود را نيز از دست نداده‌اند. احترام بين‌المللي آنها به مراتب افزايش يافته‌است و همه دانش آموختگان مالزيايي از غرب به كشور خود باز مي‌گردند. نيروي برخاسته از عشق ماهاتير محمد به كشورش، موقعيتي ممتاز براي ملت مسلمان مالزي فراهم آورد. طيب اردوغان، نخست‌وزير تركيه، بيش از نخست‌وزيران ديگر تركيه در بروكسل وقت مي‌گذارد. او كه وابسته به يك حزب اسلام‌گرا است، در انديشه افزايش قدرت ملي تركيه است و اسلامي‌بودن او مغايرتي با عشق او به تركيه و افزايش موقعيت مردم تركيه در اروپا و جهان ندارد. اردوغان به خوبي سخن ميلتون فريدمن را درك كرده‌است كه «شوكت يك ملت در آن است كه از دولت حقوق نگيرد و زندگي‌اش بر تلاش و همت و انديشه خود استوار باشد.» از اين رو، اردوغان و مجموعه حكمرانان تركيه اهتمام مي‌ورزند تا اقتصاد تركيه را به اقتصاد جهاني متصل كنند و مسئوليت توليد ثروت را متوجه دستگاه كند و ناكارآمد دولتي نكنند.

اردوغان همانند ديگر اعضاي هيأت حاكمه تركيه، به خوبي آگاه است كه قدرت يك ملت در آن است كه در كشوري فعاليت كنند كه قدرت اقتصادي از قدرت سياسي تفكيك شده باشد. اردوغان كه فرصتي ابدي براي نهادينه كردن اين افكار و افكار سازنده ديگر ندارد، با تلاش شبانه‌روزي و عشق به خاك و كشور و «نه» گفتن‌هاي پياپي به آمريكا كه شريك استراتژيك تركيه است، در پي گسترش سطح قدرت و توان تركيه است. عشق به خاك و قدرت يك كشور در حوزه شخصيت سياستمداران است و ويژگي‌هاي شخصيتي سياستمداران كم‌اهميت‌تر از توانايي فكري و مديريتي آنها نيست؛ شخصيتي كه هم نيروي دافعه دارد و هم جاذبه و از صدايي گيرا و قلمي توانا و بياني با استفاده دقيق از كلمات بهره‌مند است؛ شخصيتي كه به نياز و منافع ديگران حساس است و پاسخگو؛ ظرفيت درك ديگران را دارد و از قدرت قابل توجه معا با انسانها برخوردار است. مارگارت تاچر در مناظره‌ها و مباحث مختلف به قدري به جزئيات بحث احاطه داشت، پرسشهاي دقيق مطرح مي‌كرد و اطلاعات وسيعي را به‌كار مي‌گرفت كه مخاطبان و حتي مخالفان خود را شگفت‌زده مي‌كرد.

سياستمداراني كه از هوش عاطفي بهره‌اي دارند، به روابط عمومي بسيار قوي مجهز هستند و توان خارق‌العاده‌اي در تصويرسازي و اسطوره‌پردازي دارند. سياستمداري كه به كشور خود عشق مي‌ورزد، براي آنكه عامه مردم را از سنگلاخ پيشرفت و توسعه عبور دهد، بايد براي آنها افق ترسيم كند و ذهنيتهاي مثبت بسازد و عمارات اسطوره‌اي ذهني‌اي بنا كند كه روح انسانها را جلا بخشند. سياستمداراني كه بزرگ به‌دنيا مي‌آيند، دركلام و رفتار و نگاه خود پيام دارند و مسائل مهم زمان خود را به خوبي‌مي‌شناسند و از هنر انطباق واقعيتها با آرمانها برخوردارند. تمامي سياستمداران بزرگ نه‌تنها به خاك عشق ورزيده‌‌اند، بلكه با تمركز بر يك يا چند ايده ساده ثروت و قدرت‌يابي بر مجموعه فعاليتهاي خود تحرك بخشيده‌اند؛ هر‌چند آميزه‌اي از قدرت‌يابي و شوكت ملي، كانون زندگي آنها بوده‌است. در طي يك دهه گذشته، نزديك به ده‌هزار نفر استاد چيني براي آموزش زبان به دانشگاهها، شركتها و نهاد‌هاي آموزشي آمريكا رفته‌اند. بدون ترديد، اين برخلاف ميل آمريكايي‌ها بوده است اما حكومت عاقل چين به‌گونه‌اي عمل كرده ‌است كه با افزايش قدرت ملي براي خود جا بازكرده و ديگران را ناگزير از پذيرش سهم چين در تعاملات بين‌‌المللي نموده است.

براي سياستمداران هيچ امري فراتر از قدرت‌يابي و ثروت‌يابي براي كشور وجود ندارد. در 1988، در شهر تولوز فرانسه، در نشست هيأت مديره شركت ايرباس گزارشي ارايه شد كه پيش‌بيني مي‌شد مسافرت هوايي در سطح جهان طي چند دهه آينده سه برابر افزايش خواهد يافت. فكر بديعي به ذهن اعضاي حاضر جلسه رسيد. شركت ايرباس با 55000 كارمند از 80 كشور مختلف طرح توليد هواپيماي ايرباس 380 A را تصويب كرد و اين شاهـكار فـناوري در سال 2005 با بيـش از ده ميلـيارد يورو سرمايه‌گذاري به بهـره‌برداري رسيد. هواپـيماي ايرباس 380 A ، نهصد مسافر را درخود جاي مي‌دهد. در اين هواپيما، 37 كيلومتر سيم‌كشي به كار رفته و در آن 320000 قطعه استفاده شده‌است. تأمين سرمايه و حمايت سياسي و بوروكراتيك از سوي دولتهاي اروپايي به توليد چنين دستگاه فناوري عظيمي منجر شد. سياستمداران يك كشور در افق ديد و فهم روندهاي آتي بايد دست‌كم بيست سال از عامه مردم جلوتر باشند.

عشق به آينده سرزمين قدرتمند و صاحب سرمايه است كه سياستمداران كشوري را از كشور ديگر متمايز مي‌كند. اگر سياستمداران عشق به سرزمين داشته باشند، حتماً تلاش مي‌كنند تا خانواده‌هاي چهار نفري با موتور در اتوبانها حركت نكنند. عشق و تعصب به سرزمين ، قدرت و عظمت است كه باعث مي‌شود سياستمداران تلاش كنند، گذرنامه كشورشان از نهايت احترام برخوردار باشد. وابستگي به خاك و ارتقاء قدرت ميهن است كه موجب مي‌شود اهتمامي صورت پذيرد تا قطر كه سن آن 750 /? ايران است، لنج ايراني را براي مدت سه هفته بي‌پاسخگويي به سفير ايران توقيف نكند.

هنگامي كه جان اف كندي نوجوان بود به عنوان نخستين درس ورود به عرصه سياستمداري، از پدرش آموخت كه «مهم نيست شما نسبت به خود چه فكر مي‌كني، آنچه اهميت دارد اين است كه ديگران درباره تو چگونه مي‌انديشند.» در سنگلاخ سياست، همين‌كه تصور شود فردي يا نهادي يا كشوري روبه سستي دارد و يا به سراشيب افتاده است، احترام و شوكت و جايگاه خود را به تدريج از دست مي‌دهد. در سياست، تصوير به مراتب مهم‌تر از واقعيت است؛ زيرا كه اكثريت مطلق انسانها با ظرفيت‌هاي بصري، تجزيه و تحليل مي‌كنند و ذهنيت خود را نسبت به پديده‌ها، افراد و كشورها شكل مي‌دهند.

بدين‌دليل است كه بيش از پنجاه درصد از سياست هم‌اكنون حالت رسانه‌اي به خود گرفته‌است و كساني كه در معركه سياست قدم مي‌زنند، سعي مي‌كنند در چارچوب رسانه‌ها، «مقبول» عمل كنند. سياستمداراني كه نه‌تنها به كشور خود علاقه‌مند كه به آن عشق مي‌ورزند، بهترين استفاده‌‌ها و بهره‌برداري از امكانات رسانه‌اي را براي انعكاس تصويري مثبت و ستودني از كشور خود به‌كار مي‌گيرند. رفتار سياسي، نوعي بازي درتئاتر است. واژه‌ها، حركات، نگاهها، سكوتها و ايفاي نقش بازيگران دقيق، حاوي معني و جهت‌گيري هستند و هر فردي دركل نمايش، وظايف خود را به خوبي عمل مي‌كند و هارموني جمع را حفظ مي‌كند.
در پهنه سياست نيز مجموعه كارها بايد در راستاي اهداف كلان كشور و منافع و مصالح آن باشد. بي‌دليل نيست كه در علم سياست گفته مي‌شود، كشوري باثبات است كه منافع فرمانروايان آن با منافع عامه مردم، هم‌جهت وهمگون و سازگار باشد.

در فعل سياسي به سهولت نمي‌توان فرهنگ سياسي جوامع را ناديده گرفت. اگر نامزد مقامي در آلمان در مبارزات انتخاباتي از خود «تواضع» نشان دهد و «مظلوم‌نمايي» كند، نه تنها مردم آلمان به آن توجه نمي‌كنند بلكه در خميرمايه روحي و نظام استنباطي آنان، چنين رفتاري اثر مثبت به‌جا نمي‌گذارد. حتي كارگر ساده آلماني آموخته است كه به برنامه احزاب و افراد حساس باشد.

اداهاي فردي و ظاهرنمايي‌هاي هدايت‌شده بازيگران سياسي، كمتر بر شهروند آلماني يا هلندي يا ژاپني اثر دارد. طي دو سده صنعتي ‌شدن، عقلي ‌شدن سياست و منافع‌محوري احزاب و بلوغ فكري و شخصيتي، آحاد مردم، حتي اگر زير ديپلم باشند، به مثلث منافع فردي، حزبي و كشوري توجه مي‌كنند. اما به‌ويژه در جوامع خاورميانه‌اي، ويژگيهاي ظاهري به‌شدت شهروندان را تحت‌تأثير قرار مي‌دهد. بي‌حكمت نبوده است كه در تاريخ ايران، صحنه‌گردانان سياسي براي پيشبرد اهداف خود به گريه، بغض، غش، انداختن شانه‌ها و چهره‌هاي درهم و غمگين متوسل مي‌شده‌اند. اين آداب جذب، ريشه در ساختار فرهنگ سياسي و نظام ارتباطي شهروندان با روشهاي شناخت آنان از افراد دارد. هرچند فرآيند عقلي‌كردن نظام استنباطي زمان مي‌برد و محتاج صنعتي‌شدن و سطح قابل‌توجهي از توسعه‌يافتگي است، اما سياستمداران علاقه‌مند به كشور، منافع ملي و قدرت ملي مي‌توانند سعي‌كنند نمادهاي فرهنگي غيرعقلاني را اصلاح و به جاي آنکه وقت و انرژي خود را صرف نمايش اداهاي انسان «خوب و مظلوم» کنند، همه همت خود را متوجه افزايش تدريجي سطح قدرت و عزت کشور خود کنند.

بهره سخن اينكه، سياستمداري يك حرفه و تخصص است. اصالت خانوادگي و داشتن ريشه‌هاي شهري و مدني، پشت‌سر گذاشتن فرآيندهاي تجربه و ترتب، صيقل‌خوردن ذهن و روح و از همه مهم‌تر پرورش وابستگي به سرزمين و تعالي آن، از پيش‌نيازهاي رفتار اصيل در پهنه سياست است. مگر جامعه‌اي مي‌پذيرد كه دانشجوي سال دوم پزشكي به جراحي بپردازد؟ مگر شهرونداني قبول مي‌كنند كه محل سكونتشان را يك نوجوان سرد و گرم نچشيده مهندسي كند؟ عرصه سياست پارك عمومي نيست كه هركس درآن به قدم‌زدن و اظهار‌نظر مشغول باشد. تاريخ كشورهاي قدرتمند و موفق به وضوح نشانگر اين اصل است كه سرنوشت ملتها در دست سياستمداراني است كه هر تصميمشان، جهت‌‌گيري ‌و ‌آينده آنها را تعيين مي‌كند.

به‌رغم صدها خصوصيت خانوادگي، شخصيتي، رفتاري، كلامي و انساني كه براي سياستمداران مطلوب قايل شويم، يك خصلت مافوق عموم اين خصايص قرار مي‌گيرد؛ خصلت عشق به سرزمين و ميهن و سربلندي آن. اين وضعيت اوج سياستمداري است. دو قطب حفظ سمت از يك طرف و تعالي كشور از طرف ديگر، دايره حرفه سياستمداري است. تنها دلبستگي و تعلق خاطر، قطب تعالي كشور را تضمين مي‌كند. به محض اينكه نظام رفتاري سياستمداران در مسير حفظ مقام باشد، مقدمات زوال كشور فراهم شده‌‌است. بي‌دليل نيست كه سيربودن و صيقل شخصيتي بايد قبل از موقعيت سياسي تحقق پيدا كرده باشد. آنان ‌كه در اين عرصه، خاك و خدا را به هم تنيده‌اند، در نهاد خود متوجهند كه براي چه مقصودي سجده مي‌كنند، با چه هدفي در پي قدرتند و براي چه كساني تصميم مي‌گيرند.

www.mohsenmadahzadeh.com

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

ليلي، خودش را به آتش کشيد

 

خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
 

 

 

ليلي، تشنه تر شد

 

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

www.mohsenmadahzadeh.com

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم

ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم.

www.mohsenmadahzadeh.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
ريا
 
ريايعني چيزي كه مافوق وبرتراست راوسيله چيزي قراربدهيدكه مادون است آنچنان كه نماز كه وسيله تقرب به خداست وقتي ريا درآن بيايدميشودوسيله تقرب به ميرزاحسن كه حاجي بازاراست واوست كه رزق وروزي اين شخص راتعيين مي كند ،هرچه اضافه شدنسبت به آنچه كه دردل هست آن رياست؛
 
شكر
 
شكريعني وقتي نعمتي به شمارسيدخودتان راشايسته آن نعمت ندانيد،هروقت ديديد يك نعمتي به شمارسيدوشرمنده شديدازآن نعمت وگفتيد مگرمن چه كردم كه اين لطف شامل حال من شده،اين شكراست؛
 
رحم
 
رحم مال آنجائي است كه حق با شماست وظاهرا حق باطرف مقابل نيست ،امابه چنددليل بايدرحم كرديكي اينكه انسانهااگردراين موردحقي ندارنددريك موردي حقشان گرفته شده،اگريك انساني هست كه حق نداردبه شماناسزابگويداماحق داشته ازتعليم وتربيت برخورداربشوداما نشده؛ماكجامي توانيم بگوييم كه اين خطاكاروغافل تمام حقوقش رابرخوردارشده منتهااينجاداردبه حق ديگري تجاوزمي كندوبه اين دليل بايدرحم كردچون اوهم ازحق خودش كاملا  برخوردار نشده ،ثانيا وقتي شما رحم كرديد صفت رحماني حق در شماتجلي مي كندوهم به شمابركتي ميرسدوهم به او،واين ديده رحماني ونظرمحبت داشتن انسان راخيلي نزديك مي كندبه صفت رحماني خداوند؛
 
هارموني
 
الان روزگاري شده كه معني هارموني ازذهن مردم دورشده، چون مدعياني آمدند ومي گويند:ما درهنرمدرن باهارموني سروكارنداريم بلكه فقط باكنتراست سروكارداريم ويك پديده هاي ناموزوني ايجادمي كنند كه در موسيقي ونقاشي ديده مي شود آدم بايدمراقب باشد لااقل مزاجش به هم نخوردواگرگاهي هم ديس هارمونيك ميشود لااقل هارموني راقبول داشته باشد وبفهمدكه اين كاربدبودكه من كردم ،تاوقتي آدم مي فهمد كارش بدبوده بالاخره هارموني هست ولي يك وقت هست كه مي گويد چه كسي گفته اين كاربداست،افرادي هستندكه باحمله به فطرت، مي گويندفطرتي وجودندارد،معياري وجودندارد كه بخواهيم بگوييم براساس آن معيارها اين درست است وآن غلط است،درستي وغلطي اي وجودندارد،وحقيقت واخلاق نسبي است؛ واين بزرگترين دروغي است كه درقرن بيستم دارند مي گويند ومزاج دهررادارندتباه مي كنند همه عالم معني خوبي وزيبايي رامي فهمندوبااختلاف سليقه هم مشكلي بوجودنمي آيد
 
 
اشك
 
اي كاش مردم قدراشك رامي دانستند،منتها به اشك مي گويندآب ديده ؛ ولي بايد ديدچه ديده كه آن اشك راريخته ؟اگرچشمش به يك آب وعلفي خورده وآن اشك را ريخته،قيمت آن ديده هم معلوم است ولي اگركسي چشمش به آن معشوق ازلي افتاده وداردگريه مي كند هر دانه اش گنج است وهمه نعمتها ودولتها وخواسته هاوآرزوها رادرهمان نگاه به انسان مي دهند 
 
 
طالب
 
اگرانسان يك عظمتي راطالب بشود نشانه عظمت روح خودش هست،هركس كه گفت من طالب مطلوبي هستم نشانه اينست كه قابليت واستعداد رسيدن به آن مطلوب راهم داردوحتما تلاش هم مي كندوحتماهم مي رسد،هرچه راطلب كرديدبدانيدكه به آن خواهيدرسيدفكرنكنيدكه چيزي بزرگترازآنست كه به آن برسيد
 
ميلاد
 
ميلاد رسول اكرم و همه بزرگان دو نوع است يكي ميلاد تقويمي وتاريخي است كه برحسب تعاريف اختلاف نظر هم است درتاريخش، اين يك تولداست كه البته مايه شادي وشعف ماست وضيافتي برپامي كنيم وجشني مي گيريم ولي حقيقت جشن رابايدزماني بگيريم كه اودرمامتولدبشودميلادمسيح زماني است كه يك مسيحايي درمازاده بشود؛يك شاعرانگليسي گفت اگرمسيح هزار باردربيت اللحم زاده بشودتوراچه سودكه همچنان ملول وافسرده ودلمرده باشي،توكه زنده نشدي ؛اگرمابه آن خلق محمدي نرسيم وبه آن رحمت نامنتهاي اوواصل نشويم وبهره مندنشويم ماراچه سودكه اومتولدشده است؛مايه سرشكستگي ماست كه باوجودتولدچنين بزرگواري از آن خلق وخوي وجمال وبركات وكمالات به ماچيزي نرسيده باشد
 
شفا
 
اگرماثروتمندشويم وشاد وخوش وخرم شويم شفا پيدامي كنيم، 99درصدبيماريهاي جسماني محصول بيماريهاي رواني است،عامل اصلي بيماري اينست كه آدم ازخودش راضي نيست وشب كه مي خواهدبخوابدباطنش از اومي پرسدكه امروزچه كار كردي ؟دل چه كسي راخوش كردي؟چه كسي راامروزشادكردي ؟خانم اميلي برونته مي گويدشب كه مي شود كارهايت را بگذارروي ميز،اگرديدي دربين آنها يك لبخندي هست كه مثل يك خورشيدتابيده ودل يكي گرم شده ،آن روزت راباطل نكردي؛دارايي انسان شاديهايي است كه توليدكرده وازآن شاديهاست كه به انسان شادي مي دهندولذت مي دهندوبركت پشت بركت به انسان مي رسد 
 
محبوبيت
 
 هيچ چيزدردنيابالاترازاين نيست كه انسان محبوب باشد،بالاترين نيازماازهرگرسنگي بيشتراينست كه مامحبوب بشويم ويكي مارادوست داشته باشد؛
 
مهرگياه
 
مهرگياه يك چيزهايي بوده كه به خيالات باطل مي خوردند تاهمه دوستشان داشته باشند،درصورتيكه انسان وقتي محب شدمحبوب مي شودونبايدانسان بگويدكسي قابل نيست ،بايدانسان عاشق باشدتامعشوق پيدا بشودازاطراف وحاضرباشد تاخودش رافداكند درراه عشق ووقتي عاشق شد تمام عالم براي او معشوق مي شوند؛
 
ترافيك
 
ترافيك ما زشت است ونماينده كامل خودخواهي ماست ونشان مي دهد كه تنهامن مطرح هستم وتواينجانباش ؛اين درروانشناسي ثابت شده كه همه آدمهايي كه جنايت مي كنند يك جاهايي بايك زشتيهاي خاصي برخوردكردندويك جايي مشكلي بازشتي داشتند،اين زشتيها روي هم اثرمي گذارندوتبديل به چيزهاي مشابه خودشان مي شوند،تبديل به غصه ونااميدي بداخلاقي وحرف بد مي شوند 
 
بسم الله
 
بسم الله كليدكوك ماست همه هنرمندان وهمه انسانهايي كه كار بزرگي مي خواهندانجام دهند بايداول بسم الله بگويند چون بدون اين اسم ما كوك نمي شويم كوك ما اينست كه ما نباشيم هركس كه اسم خودش را فراموش كردواسم او رابرد اوكوك ميشود، كوك ما كوك عشق است عشق اقتضا مي كند كه مانباشيم واگر ما بخواهيم عالم را بفهميم بدون آن نام نمي توانيم بفهميم و بايدكوكمان راباكوك عالم يكي كنيم وكوك عالم اينست كه اوهست ،همه عالم مي گويند اوهست ومابايداسم خودمان رانبريم تاباعالم بيگانه نشويم
 
قناعت
 
قناعت به اين منظور نيست كه انسان بي عرضه شودوكارنكندودنياطلب نباشد،بلكه قناعت يك اختياراست وقانع كسي است كه درعين امكانات مي گويداينها مزاحم من است واينها رانمي خواهم وامكانات خودش راصرف خيروخوبي مي كند
 
دينارپرستي
 
يك كسي مي آيد و يك افكار شيطاني و يك نفس سمومي را در عالم پخش مي كندوبرگ وبال هزاران نفر را مي ريزد وجوانيشان رااز آنها مي گيردوالان دنياي دينارپرستي ودلارپرستي همين كارراميكند،جوانهاراوقتشان راميگيردويك مقداردلاربه آنهامي دهد كه بعدانمي دانند باآن دلارها چه كاركنند
 
سخاوت
 
مهمترين وصف الهي اينست كه مي بخشد وپس نمي گيردوهيچ انتظاري ازكسي نداردواين صفت بيش از هرچيزي مارابه اونزديك مي كند،وقتي ما مي بخشيم اين بخشش موهبتي است كه به ماداده شده ومنتي است كه برماگذارده شده چون ما چيزي نداريم كه بخواهيم  ببخشيم و منتي بركسي بگذاريم وشاني براي خودمان قائل شويم ،بخشنده فقط اوست وبايد گيرنده ودهنده هردوناظررحمت الهي باشندونه كسي كه بخشيده ببيند كه او بخشيده ونه گيرنده ببيند كه اوگيرنده است بلكه هردوازدست اوبگيرندوببخشندودرقرآن هم اولين ظهورايمان سخاوت است  
 
قرب الهي
 
ما اگر مي خواهيم به خداوند نزديك شويم بايدصفات اوراپيداكنيم،خداجايي نيست كه آدم يواش يواش وسانت سانت به اونزديك شودبلكه خداونداوصافي داردوهرچه به آن اوصاف نزديك شويدبه او نزديك شديد  
 
شب قدر
 
همه هستي ماوشان ومرتبه مادر گروي يك شب است ؛اگر اين شب رخ بدهددرزندگي ما،شاني پيدا مي كنيم ،اگررخ ندهد، درروزقيامت كه خواهندپرسيدشماچه مدت آنجابوديد؟مابايدبگوييم يك شب طولاني بدون معراج وبدون نوروبدون پروازوبدون رويت آيات الهي گذرانديم  شب قدر يك سيروسفري است كه ما از عالم تاريكي به عالم نور مي رويم واين شب قدر درزندگي همه بزرگان بوده وهركس به مقامي رسيده وبراي بشريت هديه اي آورده معراج كرده ودرآنجامهمان پرودگاربوده وهرشب كه درآن، حادثه معراج رخ بدهد آن شب،شب قدراست
 
خشم
 
خشم ازجهل سرچشمه مي گيرد،هروقت آدم عصباني مي شود بخاطراينست كه يك چيزي هست كه بايد بداندولي نمي داندو فكرمي كندكه فلاني بايديك جورديگري مي گفت وحرف ديگري ميزدولي الان آنطورنگفته است؛اين فكربخاطرجهل شماست چون اگرپرونده آن آدم رابياوريد مي فهميد كه اين فرد مطالعات وتحقيقاتش وتربيت وپدرومادرواينها،اين رااينطوري بارآورده والان رسيده به اينجادرنتيجه نبايدعصباني بشويد؛ازدست هيچكس نبايدآدم عصباني بشودچون همه آدمهادريك مسيري بايك فضايي وبا يك ژنتيك خاصي وبايك وراثتي آمدندوارداين عالم شدندويك چيزهايي هم روي آنهااثرگذاشته،شمااگرمي توانيدآنهارابهترشان كنيدوگرنه عصبانيت معني نمي دهدوماهرچه بيشتربدانيم خلقمان بهترمي شود
 
فكراهريمني
 
اين فكركه عدالتي نيست وارتباطي نيست بين رفتارهاي ماونتايجش،اين فكر،فكراهريمني است واين فكر انگيزه هزارشرارت ودشمني در عالم است،واين فكرازجنگ جهاني اول تاهمين اواخركه يك بازگشتي ديده شد،بخش زيادي ازدنيا رابه خودش اختصاص داده است وهنرونقاشي ودلها وايمانهاراآشفته كرده است،ايمان به اينكه اگرالف رخ دادازجنس آن الف يك چيزي مثل ب رخ مي دهد
 
حسابداري كل
 
اين عالم حساب وكتاب داردوآن بالاحسابداري كل هست وفكرنكنيدكه دراين عالم كسي مي تواندحق كسي رابخورد،هيچ كس ذره اي نمي تواندحق كسي ديگررابخوردمگركه حق آن فردنبوده وخداونداراده كرده باشدكه ازاوگرفته بشود
 
معلم
 
خود معلم بايدمحبوب بشودتا آن درس محبوب بشود،معلم وقتي عاشق شدمحبوب مي شود،معلم بايد انيت ونفس خودش رابگذاردبيرون دروبيايددركلاس باچهره گشاده وشيرين به اميداينكه من اين فرشته هاراكه سپردنددست من،من دلشان راخوش كنم وبه آنهاعلم ومعرفت وچراغ راه بدهم،اين مهمترين توفيق براي معلم است، برعكس آنچه كه گفتند معلم بايد هيبت وجذبه داشته باشد،جذبه معلم عشق اوست،هيبت مال وقتي است كه آدم حاكميت بردلها ندارد،هيبت مي گيردبرخودش ،اما وقتي آدم عاشق شد شكوه عشق جايگزين آن جذبه وهيبت مي شودوطيف فضاي محبت همه را آرام مي كندودرآن فضاي مناسب براي تعليم وتعلم قرارمي گيردچون تعليم وتعلم جذبه وجاذبه است واگريك خللي ايجادبشوددراين رابطه بين معلم وشاگرداين جريان معرفت اصلا صورت نمي گيردآنچنان كه اگرشماكدورتي ازكسي دردلتان باشدحرفهاي اورابرمبناي اينكه چه جوابي خواهم دادمي شنويد،واصلا ارتباط تعليم وتعلم بعدازصاف شدن فضاي محبت وفضاي عاطفي بين معلم وشاگردصورت مي پذير‌د
 
 
معماري
 
عالم بيرون ادامه وجود ماست ،مايک مکاني در وجودمان هست که آن رادربيرون ايجادمي کنيم ومابايدمعماري درونمان زيباباشد تا معماري بيرونمان هم زيبا شود،معماري ما بدليل اينكه توازن درآن نيست ما را كج خلق مي كندهرچيزي آدم را ياد مشابهت هاي خودش مي اندازدوشبيه خودش مي كنداگر ما دائماچشممان به هرچيزنازيبايي يبافتدبتدريج ذوق زيبايي از ما مي رودبعدهم خلقمان تنگ مي شود
 
قرباني
 
مردم همه اهل قرباني كردن هستند ولي اصل بر اينست كه چيزي را كه كمتراست راقرباني بيشتركنند ولي چقدر آدم بايد جاهل باشد كه وقت و عمرش را قرباني چيزهاي فاني كند ؛چيزي كه قراراست از شما بگيرند وبعدا فاني مي شود همين الان هم فاني وصفراست الان هست ولي بعدا نيست و حسرتش فقط بردل مي ماند پس عمرت را فداي نيست داري مي كني
ازخودمان بپرسيم كه عمرمان را قرباني مي كنيم براي كمتر يا كوثر؟
 
انفاس قدسي
 
آن نفسهاي قدسي كه فرمودند خودتان را در معرض آنها قرار دهيد نفس مولانا و شيخ محمودوبالاترازهمه اينهانفس انبياواولياست كه انشا الله همه ما در معرض آنها قرار بگيريم
 
قانون عالم
 
اين عالم قانون دارد و اينطور نيست كه انسان يك دروغي  بگويد وبعد خيرات وبركات به او برسد
 
سلام
 
سلام خداوند با سين و لام و الف و ميم نيست بلكه يك حال خوشي است از رحمت وگشايش در دل انسان كه انسان به فراخناي ابديت بزرگ مي شود
بهار
 
بهاري كه قراراست بيايدوبرودبه چه دردمامي خورد؟شادي اي كه قراراست بيايدوبرودبه چه دردما مي خورد؟ثروتي كه مي آيدومي رود اعتباري نداردومال ما نيست ؛گلستان وبوستان باغي است كه دست خزان هيچگاه به آن نمي رسد؛حقيقت باغ اينجاست وآن باغي كه مي آيد ومي رود وخزان مي شود عكس باغ است اگر به حقيقت باغ بود وسبزي و خرمي وبهاري بود خزان نمي شد؛ از ديربازكساني كه هوشمند بودند گفتنديك باغي درست كنيم مثل گلستان و بوستان كه هميشه سرسبزباشد 
 
سلامتي
 
ما درحال سلامت روح هست كه به سلامت جسم مي رسيم
 
تفسيرقرآن
 
بهترين تفسيرقرآن ادبيات است وتفسيراين نيست که بگويندابن عباس اين مطلب را نقل کرده وتفسيرطبري فلان مطلب رانوشته ،بلکه بايدجان کلام بدست بيايد
 
اهل جهنم
 
محي الدين مي گويدکه جهنمي هارابه زوربه جهنم نمي برندبلکه به دليل سنخيتي که پيداکردندبا آنجاخودشان با شوق واشتياق به جهنم مي روندومي گوينددرهاي جهنم بازاست ولي هيچکس ازجهنم فرار نمي کند چون شوق پيداکردند وبه طلب چيزي مي آيند در جهنم
 
شهرهاي بزرگ
 
الان توصيه بر اينست که شهرهاي بزرگ را ازبين ببرندچون مايه مزاحمت است وانواع جنايات راشهرهاي بزرگ توليدمي کندبايدشهرهاکوچکترباشندتا آدمها به هم نزديکترشوندومهربانتر شوند
 
بيماري قرن
 
بيماري قرن ما اين است که زن بودن از مطلوبيت افتاده است وزن وسيله  رفع پاره اي از نيازهاي توهمي انسانها شده است وجمال ومعشوقي ونازواينها محبوب نيست،قديم هامي شنيديم که فلاني عاشق فلاني شده،ولي الان عشق ازبين رفته ودلي نمي تپدبراي کسي ؛اگرهم هست نگاه ميکند که چه مصارفي داردوچه مزايايي داردکه مي تواند از آنهااستفاده کند
 
جمال حق
 
اين يک حقيقت است که اگر ششدانگ دنيا وآخرت را به شما بدهند آنقدر نمي ارزد که يک نفرپيدابشودوجمال اورابه شما نشان دهد ودل شماراببردوشماراعاشق او کند
 
شعرحافظ
 
علت اينکه شعرحافظ دلبري مي کند اينست که درلابلاي آن الفاظ حافظ تصوير آن جمال را قائم کرده است ومهمترين چيزي که درموردشعرحافظ و ديگر بزرگان بايددانست اينست که آنهااين اشعارراازخودشان درنياوردندبلکه آنهاآن جمال راديدندکه دارند اين حرفهارا ميزنند
 
تجلي خدا
 
ويليام بليک مي گويد :خداوند براي کساني که در ظلمت هستند ،نور است ولي براي کساني که در نورند به شکل زن ظاهر مي شود
 
روح
 
روح فوق العاده زيباست؛آنقدرزيباست که اگر کسي چشمش به اوبيفتد هيچگاه ازعشق اونمي تواند فارغ شود
 
عالم روح
 
روزقيامت خوبهارا،کساني که مي توانند با فرشتگان همراه شوندوسنخيت دارندبافرشتگان راجمع ميکنند ومي برندوظالمين راهم مي گذارند همانجابمانندواگرانسان به عالم روح نرسيده باشدآنوقت نمي تواندبافرشتگان حرکت کند
 
بدن
 
همه عمرتان راصرف اين بدني که قراراست سرآخرغذاي کرمهاشودنکنيد؛صرف يک چيزي بکنيدکه فرشتگان مي خواهندبردارندوببرند
 
غسل
 
غسل اگرميخواهيد بکنيددرآب ديده ودرتوبه وبازگشت به خداوندغسل کنيد
 
قصه
 
يک قصه اي ايجادکنيدکه هزاران هزارنفرقصه شما را بخوانندوزندگيتان راتبديل به يک قصه کنيد،فکرنکنيدکه من چندتانمايشنامه خواندم،اگرهمه نمايشنامه هاي دنيارابخوانيدبه اين نمي ارزدکه خودت يک قصه بشوي،قصه خودتان راثبت کنيددرعالم ووجودالهي خودتان رادرعالم متجلي کنيد،بي سروصدانياييددرعالم وبي سروصداهم برويد
 
جهنم
 
هيچ جهنمي بدترازاين که آدم به خودش نگاه کند وازخودش خوشش نيايد نيست، منتهاماازاين واقعه غفلت داريم وگاهي درخواب چشممان بازمي شودوخوك وسگ مي بينيم 
 
کينه
 
کينه هيچکس رابه دلتان راه ندهيد چون آدم را آلوده مي کند؛کينه هيچکس دردلتان نبايد باشد چون ماخبرنداريم که آن بيچاره چرا آن کارراانجام داده، مردم همه مظلوم هستند ازدزدوجاني گرفته تاهمه مراتب ديگر،اگرازدل اوباخبرشويدوبفهميددرچه شرايطي قرارگرفته،دلتان براي اوخواهدسوخت ،رحمه للعالمين باشيد؛ مااگرکينه اي بخواهيم بورزيم بايد به آن بديهايي که دردرون خودمان هست کينه بورزيم
 
 
خانه تکاني
 
خانه تکاني يعني که ديوهاي حسدوخشم وانواع ديوها که دروجودمان هست را بيرون کنيم ودرمقابل فرشتگاني را
به دروديواروجودمان دعوت کنيم
 
دارو
 
عشق دارو و نوش داروي همه دردهاست چون همه دردها را در خودش حل مي کند 
 
سرما
 
اگر انسان در درون حرارت و شعله اي داشته باشد همه سرماهاي بيرون را گرم مي کند و اين سرما هاي بيرون به يک جامه اي و به يک مختصر گرمايي گرم ميشود ولي سرماهايي  در دل انسانهاست که جز به نور عشق گرم نميشود
 
سوال قيامت
 
در روز قيامت  از نعمت هاميپرسند  که اين نعمت جمال و زيبايي و اين ها را به تو داديم تو اين ها را چه کار کردي؟
و آن روزخداوند از انسان مي پرسد که تو در فراق من چه مي کردي، انسان بايد يک گزارش آبرومندي داشته باشد بدهد که لا اقل اگر عذري هم مي خواهد بياورد بتواند آن عذر را بيان کندودرقيامت نميشود درجواب اين که چرافلان جادروغ گفتي وجمال زيبايي وخوبي راپايمال کردي،ازنشناختن خوبي وبدي صحبت کرد ؛چون روزالست خداوندبه همه ماتجلي جمال خودش را نشان داده است تاماهيچ عذري براي پايمال کردن خوبي وزيبايي نداشته باشيم
 
دوستي
 
اين که گفتند: دوستي از عشق بالاتر است به خاطر اين  است که درعشق، عاشق و معشوق دوتااسم دارند ولي دردوستي هر دو يک اسم دارند و آن دوست است ودوستي نشان کمال اتحادوبرابري و يگانگي بين عاشق و معشوق است
 
ورزش
 
تنازعات و کشمکش ها يي که در بازي هاي ورزشي هست دون شان ماست و اصلا خوب نيست
 
عاشق
 
عاشق دراصطلاح اهل معرفت کسي است که نيت کرده هيچ کاري غيرازشرايط عاشقي که عشق ورزي به خوبي وزيبايي ودانايي هست را درمعبدعشق انجام ندهد ونيت کند که هر حرف زشت و کار زشت ونگاه پليد وغذاي پليد را نخورد،اين فرداست که پاک مي شود
 
علم نجوم
 
 منظوراز علم نجوم ارتفاع و اندازه ستاره ها واينها نيست افلاک و ستاره ها منظور اشتغال انسان به عالم برتراست وگرنه آنجا هم پايين است و فرقي نمي کند مثل همين طرف است، بالا و پاييني در عالم صورت وجود ندارد و امر اعتباري است و اين کساني که اشاره مي کنند ما در نجوم فلان ستاره راديديم اينها اشاره به اشتغال انسان به عالم معناست ودر آن اشتغال بوده که آن ستاره را ديده اند
 
جمال
 
جمال به آدم اجازه فرمان صادر کردن مي دهد وبزرگترين فرمانده در عالم جمال مي باشد ،ولي همانطورکه سکه تقلبي هست جمال هاي تقلبي وظاهري هم هست ولي بازهم بايد آن جمال تقلبي خودش را شبيه آن جمال حقيقي در بياورد تا بتواندتحکم کند
 
ادبيات
 
ادبيات دل آلوده نشده ودل گردو غبار نگرفته ماست
 
قوانين الهي
 
تمام قوانين بازي شطرنج الهي و پيچ و خم هايش در دل ما نوشته شده است
 
گواهي دل
 
از کجا بفهميم از چيز خوب داريم لذت ميبريم يا نه؟يکي که دل انسان گواهي ميدهد که خوب است يا نه يا با دل آدمهاي خوب چک کنيم
 
انتخاب دوست
 
دوستان خوب انتخاب كنيد تا آنهايي كه خوب نيستند متوجه بشوندكه دارندكنارگذاشته مي شوندتابروندويك چيزخوبي يادبگيرندوخودشان رااصلاح كنند
 
انگيزه حرکت
 
تمام ذرات عالم آن معشوق را ديدند وگرنه هيچ وقت ذرات عالم شوق حرکت بسوي کامل شدن و انسان شدن ورسيدن به عالم وحدت را نداشتند
 
بندگي
 
معني بندگي اين است که ما به آن صفتي باشيم که خدا مي خواهد 
 
گفتار بزرگان
 
علت اينکه حافظ و ديگر بزرگان از خودشان تعريف مي کنند و ما بدمان نمي آيد اين است که ما آرزو مي کنيم که به آن مقام برسيم وحماسه آنها حماسه ماست و معشوقشان معشوق شخصي خودشان نيست که با خودشان به زير خاک برود بلکه معشوقشان معشوق ماست وسخنانشان هم شرح حال ما را بيان مي کند
 
اندوه گذشته و خوف آينده
 
ما در کفن اين عالم و در گورستان خيالات باطل در فشار قرار گرفتيم وآن فشار قبر همين الان دارد ما را فشار مي دهد و جان هاي مرده اندر گور تن هستيم و مار وعقرب هم افکار وخيالاتي هستند که دائما ما را مي گزند ؛همه مردم گرفتار يک بندي هستند و بندشان هم ترسهايي است که از آينده دارند و خوف و اندوهي که از گذشته دارندکه مثل ماروعقرب ما را مي گزند
 
روزه در سخن
 
روزه در سخن اين است که انسان هر حرفي را که زدنش خيري بر کسي مترتب نمي کند وبيان نکردن آن هم شري ايجاد نمي کند، انسان از آن سخن امساک کند
 
ايرانيان باستان
 
ايرانيان باستان هيچ وقت آتش پرست نبودند بلکه آتش را فقط قبله کرده بودندو همه خداپرست بودند
 
جادو ومعجزه
 
فرق جادو ومعجزه اين است که جادو دوام ندارد و دو روز رونقي پيدا مي کند و بعد از بين ميرود ولي معجزه دوام دارد
 
نگراني
 
نگراني جزو فرزندان خلف جرم است
 
ابليس
 
تنها چيزي که بر انسانيت ما سجده نمي کند جوهر سرکشي است که در ماست و همان ابليس است که در عين حال که مي داند حق چيست ولي تسليم حق نمي شود
 
سجده بر انسان
 
زماني که خداوند به فرشتگان امر به سجده بر انسان کرد تنها فرشتگان سجده نکردند بلکه فرشتگان و تمام مخلوقات مادون فرشتگان سجده کردند از جمله آب و خاک و بادوآتش و اين بدن هم تمام اجزايش بر انسان سجده کردند و اگر الان يکي از اين اجزا نافرماني کنند بدن به سمت تباهي ميرود
 
تسليم حق
 
در دنيا هر چه فساد هست مال اين نيست که حق را نمي شناسند بلکه مال اينست که تسليم حق نمي شوند
 
تعليم و تربيت
 
مهمترين عامل در تعليم و تربيت تغيير نگاه است، اساس تعليم و تربيت اين است که ما تلاش کنيم آدمها لذت ببرند از چيزهاي خوب واز چيزهاي بد لذت نبرند 
 
حق استعداد
 
ما نبايد هيچ کدام از وجوه هستي خودمان را فراموش کنيم بعضي ها را بايد کنترل کنيم بعضي هارا بايد شکوفا کنيم هر کدام را بايد حقش را ادا کنيم اگر در ما استعدادي هست بايد حقش را ادا کنيم
 
خاصيت زيبايي
 
زيبايي خاصيتي داردکه شعاعي در دورواطراف خودش ايجاد مي کند که هرچه زشتي باشد را دورمي کند وانسان را تزکيه مي کند 
 
ارتباط با زيبايي
 
همه ما بايدبه دنبال زيبايي حرکت کنيم همه بايد در کار هنرباشندوبه نوعي ارتباط داشته باشند با عالم زيبايي ، اگر ارتباطتان راباعالم زيبايي قطع کنيد بتدريج خلقتان تنگ مي شود  
 
داستان انسان
 
داستاني که گفتند که انسان اول ميمون بوده ويا قورباغه بوده، اينها حرف زيادي است ونبايد قبول کرد،انسان ازاول آدم بوده و رشک حوريان بهشت بوده و هزاران هزارفرشته بر اوسلام ميکردندوتازه آدم وقتي اين داستان را بداندمعني اخلاق و انسانيت را مي تواند درک کندوگرنه کسي که قورباغه است چرا کارخوب انجام دهد
 
تناسخ
 
يک عده از تنگ چشمي وتنگ نظري فکر مي کنند خدا فقط دوتاعالم دارد ويک چندتا هم روح دارد که هي ازاين عالم به آن عالم مي بردآنهارا وبازازآن عالم در مياورد، مياورد به اين عالم، درصورتي که اينطور نيست چون عالم بينهايت هست وتکرار لازم نيست انجام دهند ،تکرار مال آنهائي است که محدوداست کارشان ،اواطوارش نامتناهي است ولزومي ندارد که هي ببرد در آن عالم باز برگرداند تا تزکيه شوند ؛سيرمراتب طولي است يعني عوالمي نامتناهي وجود دارد تا انسان برسد به آن کمالي که لايق حال خودش هست؛

 

با سپاس از خانم نجمه فرشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

با سپاس از خانم نجمه فرشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  | 

دیدموسی یک شبانی را به راه                                                    کاو همی گفت: «ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت                                                      چارقت دوزم، کنم شانه سرت

دستکت بوسم، بمالم پایکت                                                          وقت خواب آید، بروبم جایکت

ای فدا تو همه بزهای من                                                             ای به یادت هی هی و هی های من»

زین نمط بیهوده می‌گفت آن شبان                                                 گفت موسی: «با کی استت ای فلان؟»

گفت: «با آن که ما را آفرین                                                    این زمین و چرخ از او آمد پدید»

گفت موسی: «های، خیره‌سر شدی                                               خود مسلمان ناشدی کافر شدی

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار؟                                        پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

چارق و پاتابه لایق مر تو راست                                                         آفتابی را چنین‌ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را                                                            آتشی آید بسوزد خلق را»

گفت: «ای موسی، دهانم دوختی                                                    وز پشیمانی تو جانم سوختی»

جامه را بدرید و آهی کرد تفت                                                            سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا                                                         بنده‌ی ما را زما کردی خدا

تو برای وصل کردن آمدی                                                                 نی برای فصل کردن آمدی

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام                                                            هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

در حق او مدح و در حق تو دم                                                            در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه                                                              از گران‌جانی و چالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم                                                           بلکه تا بر بندگان جودی کنم

خون، شهیدان را زآب اولی‌تر است                                                      این خطا از صد صواب اولی‌تر است

ملت عشق از همه دین‌ها جداست                                                   عاشقان را ملت و مذهب خدا

لعل را گر مهر نبود باک نیست                                                          عشق را دریای غم، غمناک نیست

بر دل موسی سخن‌ها ریختند                                                         دیدن و گفتن به هم آمیختند

چون که موسی این عتاب از حق شنید                                               در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید                                                                 گفت: مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو                                                                 هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط محسن مداح زاده  |